X
تبلیغات
اعدامی . . .








اعدامی . . .

مرگ من روزی فرا خواهد رسید . . . . .

تاحالا به حس یه اعدامی فکر کردی؟

وقتی تمام هرچیزی که هست از تو دوره!

وقتی همه با تو سر جنگ دارن و برای رفتنت امروز و فردا میکنن...

وقتی حتی تو صورت عزیز ترین آدمای زندگیتم که نگاه میکنی براشون غریبه ای

یا موقعی که نیاز به یه شونه داری تا کمی آرومت کنه برای آرامش قبل از طوفان

لحظات آخر رو میگم....

وقتی به جرم گناه نکرده مجبوری هرچی ساختی رو خراب کنی هرچی که بدست آوردی!

از اون کوچیکیان بگیر تا الانت

زمانی که تو کوچه با بچه ها بازی میکردی و روحت هم خبر از این روزا نداشت...

زمانی که احساساتت ناب بودن و دوستات زیاد! حتی توی خیابون راهم که میرفتی ،

پر از حس غرور بودی برو بیایی رفت و آمدی عشقی ، . . .

اما الان که داری به اینا فکر میکنی محکومی

چشماتو که باز میکنی میبینی آخر خط همینجاست که تو واستادی !

و پشتتو که نگاه میکنی حتی کسی نیست تا لباس مشکی تنش کنه!

و تمام اون خاطرات فقط طنابتو محکم تر میکنن

سرتو بالا بگیر بعد از قطره اشکی که از کنار چشمت سر خورد

بغضتو بخور حرفی نزن اخمو باش تا کسی بهت ترحم نکنه

چشماتو ببند و با قدرت بگو....

....

....

....

من آماده ام شروع کنید

 

 

*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+

. . . . . . .محل عکس متهم. . . . . . . .

*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+*+

 

 

اعدامی ها

تو حلقه بر گردنم میزنی و من حلقه بر چشمانت...

امروز را در خواب شب های پریشانم دیده بودم ، که ازمقابلم تو و تمام هرچه که داشتم از دستانم پر زدند

و من اینچنین محکوم به اعدام شدم

روزهای بی تو کم نبودند تا از ترس از دست دادنشان  برای این حکم امروز و فردا کنم نه!

مقصود نگاه های سوآل وارم چیز دیگریست

علامت بزرگی که بالای سرم است بیشتر به چرای تمام سوآل های دنیا میماند

اما میدانم دنیای بی من دنیای توست!

لحظه آخرینم را با این حرف ها تلخ نمیکنم

جمله آخرم . . .  چشمامو میبندم

. . .

. . .

. . .

مواظب خودت باش

. . .

. . .

. . .

من آماده ام شروع کنید

 

علی رضاچند روز قبل از اعدام

آخرین حرف های مونده در 2012/9/21حدود 9:27 AM توسط ali reza taghipour . . . !| |

  

              a.z.t.d

         

از غربت مزار خودم گریه ام گرفت

از زخم ریشه دار خودم گریه ام گرفت

وقتی که پرده پرده دلم را نواختم

از ناله ی سه تار خودم گریه ام گرفت

پاییز می وزد و تو لبخند می زنی

اما من از بهار خودم گریه ام گرفت

همچون شهاب سوخته، آن سوی کهکشان

در حلقه ی مدار خودم گریه ام گرفت

یک تکه آفتاب برایم بیاورید

از آسمان تار خودم گریه ام گرفت

 

 

a.z.t.d

 

چه دردناک بود لحظه ای که میگفتی خدانگهدار تا ابد . . .

آخر این چه رسمی است . . .

نازنین هر جا باشی

با هر که باشی

به یادت زمزمه میکنم

زمزمه های تلخ جدایی

 

           a.z.t.d

 

دل من غمگین است...


غصه ام سنگین است...


گرچه بی همنفسفم ,زندگی شیرین است . . .


میل گل در من نیست...


بال من خونین است..


اشک غم باید ریخت,رسم دنیا این است. . .            

 

  

آخرین حرف های مونده در 2012/4/12حدود 11:3 PM توسط ali reza taghipour . . . !| |

 

                              a.z.t.d

 عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوســــت داشتن را برایت تکرار کند

 

و تو از او رسم محبت بیاموزی عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشــــمانت جاری است


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفنــاک ترین حالت شکسته شده

 

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتــــــــوانی به آن ها تکیه کنی

 

و از غم زندگی برایش اشک بریزی عمیـق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زنـــــدگی است که مجبوری آخرش را

 

با جدائی به سرانجام رسانی  عمـــــــیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احــــــــــساس زندگی است


عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،


بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشـــــــــــــــــــــــــمها است

 

 

                

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی ..
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند …
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی . . .،

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت،
یا عشقت شاد نیستی،
آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن…

 

a.z.t.d

 


برچسب‌ها: مرگ, اعدامی, زندگی, عشق, درد, دوست, غم, اندوه, شعر, مرده
آخرین حرف های مونده در 2012/2/22حدود 11:41 AM توسط ali reza taghipour . . . !| |

 

a.z.t.d

 

دستم را آرام آرام بفشار!

 

آنچنان آرام که حس نکنم چه برسرم گذشت!

 

و مرا آرام آرام با خود به آسمان بکشان . . . .

 

. . . و آهسته آهسته هستی بر باد رفته ام را با آتش جدایی خاکستر کن!

 

و من را از اینهمه تشویش و شب گردی نجات بده!

 

دستانت را به من بده تا با هم به میهمانی مردگان برویم!

 

راستی چه میهمانان بی درد سری هستند مردگان!!!

 

نه به دستی ظرفی را آلوده میکنند نه به حرفی دلی را!

 

به شمعی قانع اند و اندکی سکوت . . .

 

سکوت!

 

بزرگ ترین نیمه زندگی من!

 

و لحظات نازک خیسی که روی آنها و در مقابل چشمانم ، تو از اتاق شیشه ای گذشتی!

 

و مرا ترس از دست دادن هیچ نیست!

 

وقتی آرام آرام و در کنار آدم هایی راه میروی که بی تفاوت به حادثه ای وحشتناک

 

که از مقابلشان میگذرد ، راه میروی....

 

وقتی دستت به زنجیر مردم دنیا و روحت به زنجیر خود دنیا دوخته شده ، چه خیالی که

 

مقصدت طناب دایره  ایی باشد که دنیای آن طرفش را از داخلش میبینی؟!

 

که قدم هایت را آهسته برداری یا بلند به مقصدت میرسی! و بعد . . . .

 

صورتت را پایین ننداز! خوب نگاه کن ! آیا این مردم ، این زنجیر ها ، این اندوه ها و

 

این زندگی ارزش لحظه ای درنگ را دارد؟

 

لحظه ای مکث کن! خدای من! چقدر سریع!عینک تک چشمی مرگ را مقابل خودم میبینم!

 

چقدر تصویر از  پشت این عینک فرق میکند! گویا دنیای دیگریست!

 

. . . . خواهش میکنم دیگر نگو! میدانم!  حرف آخر!

 

چقدر زود از دست من خسته شدید! چرا همه دوست دارند زود تر من بروم!میدانستم اما....

 

اما فکر میکردم شاید کسی برای دیدنم آمده باشد! با لباسی مشکی و چشمانی که با نگاهی

 

پرسشوار چشمانم  را برای گرفتن جوابی دروغین کنکاش میکنند!

 

نه! هیچکس نیست! اما .... اما آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود!

 

-         ....وقت تمام است ....

 

نه صبر کنید! فکر میکنم هنوز باید بمانم!

 

-          . . . بارها این جمله را شنیده ام . .  . اشتباه میکنی  . .  .

 

هیسس!

 

 

a.z.t.d

 

 

 

نفس عمیقی بکش و چشمانت را آرام ببند . . .

 

 

شخص سوم) نــــــه . . . . .

 

آخرین حرف های مونده در 2012/2/18حدود 3:28 PM توسط ali reza taghipour . . . !| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت